|
کشمکش
دولتهاي
آمريکا
و
جمهوري
اسلامي
به نقطه
جوش
نزديک
ميشود.
با شروع
تبليغات
جنگي
ميان
اين دو،
دولتها
و احزاب
سياسي
وارد يک
صف بندي
سياسي
مهم
ميشوند.
در اين
کشمکش
نيروهاي
سياسي
در
کنار
يکي يا
در
مقابل
هر دو
قرار
ميگيرند.
اين
روند از
هم
اکنون
شروع
شده است.
با يک
نگاه
سريع
ميتوان
ديد که
نيروها
و احزاب
سياسي
هم
اکنون
به سه
دسته
تقسيم
شده اند.
برخي از
نيروها
در جبهه آمريکا
هستند،
برخي از
اسلام
سياسي و
حکومت
اسلامي
دفاع
ميکنند
و طبعا
احزاب
چپ
ومترقي
برخلاف
جريانات
پرو
آمريکايي
و پرو
اسلام
سياسي،
بايد
در
مقابل
هر دوي
اينها
بايستند.
تحليل
جوانب
مختلف
اين
بحران و
علل
وجودي
آن عملاً
جايگاه
و راه حل
احزاب و
جريانات
سياسي
را هم
نشان
ميدهد.
کسي که
صرفا از
سر
ميليتاريسم
و قلدري
آمريکا
اين
بحران
را
توضيح
ميدهد
ناچار
است به
دفاع
مستقيم
و غير
مستقيم
از
جمهوري
اسلامي
بپردازد.
همچنانکه
کسي که
فقط از
سر خطر
تروريسم
اسلامي
و
سلاحهاي
هسته اي
رژيم
اسلامي
اين
بحران
را
توضيح
ميدهد
ناچار
به دفاع
از
سياستهاي
آمريکا
و
متحدينش
است. به
منظور
روشن
کردن
پايه
هاي اين
بحران و
راه حل
کمونيستي،
لازم
است اول
از همين
پروبلماتيکها
شروع
کنيم و
زمينه و
پايه
هاي اين
بحران
را يک
بار
ديگر
بشکافيم
و در
اوضاع
فعلي
نقش و
وظايف
کمونيستها
و
پرولتارياي
انقلابي
را
تاکيد
کنيم. اين
يک امر
بديهي
است که
هر جنگ و
تنشي در
دنيا بر
اساس
نياز
طبقاتي
طرفين
جنگ چه
از نظر
سياسي و
چه از
لحاظ
اقتصادي
قابل
توضيح
است. در
اين
نوشته
سعي
ميکنم
ابتدا
از اين
نيازها
براي
طرفين
جنگ و
کشمکش
اخير
وارد
بحث
بشوم و
ريشه ها
و
ضرورتهاي
اين
کشمکش
براي
بورژوازي
طرفين
جنگ را
نشان
دهم.
پايه
هاي
بحران:
به
دنبال
پايان
جنگ سرد
و قطب
بندي
جهان و
تمام
شدن
بلوک
شرق و
فروريختن
ديوار
برلين
عملاً
بلوک
غرب هم
دستخوش
تحولات
جدي
شد.
سرکردگي
آمريکا
زير
سوال
رفت و
بلوکهاي
سياسي و
اقتصادي
ديگري
در جهان
از
جايگاه
به
مراتب
بيشتري
برخوردار
شدند.
اروپا و
چين و
ژاپن
وزنه
هاي
جديي
هستند
که
آمريکا
نميتواند
در عرصه
اقتصادي
جايگاه
و وزن
آنها را
ناديده
بگيرد.
بحران
اقتصادي
و افول
موقعيت
آمريکا
در
مقابل
رقباي
خود از
سالها
قبل
آغازشده
است.
بر عکس
دوران
جنگ سرد
اين
قطبهاي
اقتصادي
از لحاظ
سياسي
هم
نميخواهند
مطيع و
گوش به
فرمان
آمريکا
باشند.
آمريکا
تنها
امکان
مانوري
که دارد
و هنوز
ميتواند
در
رقابتهاي
جهاني
به آن
اتکا
کند
قدرت
نظامي و
تسلطش
بر
خاورميانه
و
قدرقدرتي
در جهان
است. اين
دروازه
اي است
که
آمريکا
با
گشودن
آن
ميخواهد
ضعف
اقتصادي
و افول
رهبريش
بر جهان
را
ترميم
کند.
قدرت
نظامي و
سياست
ميليتاريستي
غرب در
خاورميانه
علاوه
بر مهار
اسلام
سياسي،
اهداف
جهاني
وسيعتري
را
دنبال
ميکند.
بنا
براين،
تغييرات
مورد
نظر
آمريکا
در خاور
ميانه،
هم
اهداف
منطقه
اي و هم
اهداف
بين
المللي
را
تعقيب
ميکند.
قدرت
آمريکا
در خاور
ميانه
مستقيماً
در خدمت
رسيدن
به
اهداف
جهاني
آن است.
آمريکا
ميخواهد
با
قلدري
نظامي،
موقعيت
برتر
خود در
دنيا را
به امري
پذيرفته
شده و
ادامه
دار
تبديل
کند و
مقاومت
روسيه و
چين در
مقابل
سياستهاي
آمريکا
از وجود
چنين
هدف و
تضاد
منافعي
سرچشمه
ميگيرد.
قبلاً
کم و بيش
در مورد
عراق و
افغانستان
هم شاهد
اين
مقاومتها
از طرف
اين دو
کشور
بوده
ايم.
اما
اين بار
تقابل
دولت
آمريکا
با
جمهوري
اسلامي
تعيين
کننده
تر و
بسيار
مهمتر
از جنگ و
لشکر
کشي به
عراق و
افغانستان
است.
جمهوري
اسلامي
ستون
فقرات
اسلام
سياسي
است.
تروريسم
اسلامي
بدون
تعيين
تکليف
با
جمهوري
اسلامي
همچنان
لجام
گسيخته
ميتواند
کل دنيا
و بويژه
منافع
آمريکا
و غرب را
هم
تهديد
کند.
مسئله
اتمي
شدن
جمهوري
اسلامي
از اين
منظر
براي
دول غرب
و
آمريکا
مهم است.
رقابتي
که اين
دو قطب
تروريسم
اسلامي
و
آمريکا
با هم
دارند
ميتواند
با
دستيابي
جمهوري
اسلامي
به سلاح
هسته اي،
وزنه را
به ضرر
آمريکا
سنگين
تر کند.
به همين
دليل
آمريکا
در پرتو
استراتژي
جهاني
اي که
تعقيب
ميکند،
نميخواهد
يکي از
رقباي
منطقه
اي که
تاثير
سياستهاي
آن
ابعاد و
جايگاه
جهاني
دارد به
سلاح
هسته اي
مجهز
شود.
موقعيت
استراتژيک
و
ژئوپليتيک
ايران
بعلاوه
فاکتور
سلاح
هسته اي
در دست
رژيم
اسلامي
و
موقعيت
شکننده
آمريکا
در عراق،
در کنار
رقابتهاي
جهاني و
مشکلات
و موانع
اساسي
تري که
آمريکا
با آن
درگير
است
ميتواند
از قدر
قدرتي
آمريکا
بکاهد.
اين
براي
بورژوازي
آمريکا
غير
قابل
قبول
است.
دولت و
بورژوازي
آمريکا
نميخواهد
اين
افول و
سقوط
موقعيت
خود را
بپذيرد.
روسيه
و چين هم
در اين
موقعيت
ميخواهند
وزن و
جايگاه
خود را
هر کدام
از
منظري
به جهان
نشان
دهند.
اروپا
در اين
ميان نه
موقعيت
آمريکاي
روبه
افول را
دارد و
نه
موقعيت
برتر
اقتصادي
چين و
قدرت
نظامي
روسيه
را. به
همين
دليل
کجدارو
مريز در
کنار
آمريکا
قرار
ميگيرد
و تلاش
ميکند
زياده
رويها و
ريسک
بالاي
جنگ
قدرت
آمريکا
را کم
کند.
بحران
خاورميانه:
خاور
ميانه
در
دوران
جنگ سرد
و
رقابتهاي
بلوک
شرق و
غرب
ميدان
تقويت
اسلام
سياسي
از جانب
آمريکا
وغرب
درمقابل
بلوک
شرق بود.
سر کار
آمدن
جمهوري
اسلامي،
تقويت
جريانات
اسلامي
در
مقابل
الفتح
در
فلسطين،
تقويت
جريانات
اسلامي
و
سازمان
دادن
باندهاي
اسلامي
در
افغانستان
در
مقابله
با
شوروي
سابق،
اينها
تنها
نمونه
هايي از
نقش خود
آمريکا
و غرب در
تقويت
اين
جنبش
ارتجاعي
هستند.
اما
بعد از
فروپاشي
بلوک
شرق،
جريانات
اسلامي
ادعاي
سهم
بيشتري
در قدرت
جهاني
را به
صحنه
کشيدند.
اولين
مانع
اين
بارخود
آمريکا
بود.
آمريکا
جريانات
اسلامي
را تا
هنگامي
که مطيع
سياستهايش
هستند
زير
پروبال
خود
ميگيرد.
اما
آنجا که
افسار
پاره
ميکنند،
ميکوشد
مهارشان
کند. اين
سياست
آمريکا
در قبال
جريانات
اسلامي
است. بعد
از
تضعيف
جايگاه
بلوک
شرق در
دنيا و
مخصوصاً
بعد از
فروپاشي
آن صورت
مسئله
بطور
کلي
براي
آمريکا
هم
تغيير
کرد.
آمريکا
با
درست
کردن
طالبان
و تقويت
بن لادن
در
مقابل
مجاهدين
افغان
از طريق
پاکستان
کمک کرد
طالبان
قدرت را
در
افغانستان
بگيرد.
اما
همين
جريانات
دوست
آمريکا
در
مقطعي
به
دشمنان
آمريکا
تبديل
شدند.
اکنون
براي
تثبيت
قدر
قدرتي
در دنيا،
آمريکا
بايد
زياده
خواهي
دوستان
قديمي
خود را
مهار
کند. جنگ
آمريکا
و
متحدينش
اکنون
براي
مهار
کردن
جنبش
اسلام
سياسي و
مطيع
کردن آن
است. در
اين جنگ
آمريکا
علاوه
بر
اهداف
منطقه
اي،
اهداف
بين
المللي
مورد
نظرش را
تعقيب
ميکند و
استراتژي
نظم
نوين
امپرياليستي
را به
اجرا
ميگذارد.
"
اين يک
جنگ
قدرت
است و نه
يک
کشمکش
بر سر
اسلام،
ليبراليسم،
دموکراسي
غربي،
آزادي،
مدنيت،
امنيت
يا
تروريسم.
اين
نبردي
است
ميان
ابر
قدرت
آمريکا
با يک
جنبش
سياسي
مدعي
قدرت در
خاورميانه،
با يک
دامنه
عمل
جهاني،
براي
تعريف
يک
موازنه
سياسي و
ترسيم
قلمروهاي
نفوذ و
هژموني
خويش."
منصور
حکمت
معضل
آمريکا
براي
قدر
قدرتي
در دنيا
با
موانع
متعددي
روبرو
است. اما
در خاور
ميانه
که قرار
است
ميدان
اين يکه
تازي و
قلدري
آمريکا
باشد با
مانع
جنبش
اسلام
سياسي
روبرو
است که
مدعي
قدرت و
منطقه
نفوذ در
خاور
ميانه
است.
آمريکا
براي
کسب
موقعيت
برتر در
جهان
بايد در
خاور
ميانه
اين بار
نه عليه
شوروي
بلکه
عليه
جنبش
اسلامي
و همين
جريانات
اسلامي
مدعي
قدرت و
دامنه
نفوذ
بيشتر،
قدرت
خود را
به
نمايش
بگذارد
زيرا
بخشي از
آنها
چهارچوبهاي
مورد
نظر
آمريکا
را
شکسته و
خود را
نه دوست
که رقيب
آمريکا
قلمداد
ميکنند.
از
اين
فراتر
جريانات
اسلامي
در
تقابل
خود با
آمريکا
مرز
منطقه
را در
نورديدند
و در خاک
آمريکا
با حمله
به
ساختمانهاي
دو قلو
در
نيويورک
عملاً
اعلام
کردند
که اگر
سهم
آنها در
قدرت را
نپذيرند
جنگ را
از
منطقه
فراتر
ميبرند.
اين
براي
آمريکا
و
کشورهاي
غربي
زنگ خطر
جديي
بود.
اجماع
دولتهايي
که عليه
طالبان
و بن
لادن در
افغانستان
در سطح
بين
المللي
ايجاد
شد،
اساساً
براي
مهار
کردن
جريانات
اسلام
سياسي و
تضعيف
اين
جنبش، براي
به
کنترل
در
آوردن
آن و
تثبيت
قدر
قدرتي
آمريکا
بود.
"
آنچه در
پس
کشمکش
با
طالبان
و بن
لادن در
افغانستان
قرار
است
تعيين
تکليف
شود،
رابطه و
تناسب
قواي
آمريکا
و غرب با
اسلام
سياسي
است. "جنگ
طولاني
عليه
تروريسم"
اسم رمز
يک
زورآزمايي
با
اسلام
سياسي
است. يک
جنگ
قدرت که
از نظر
آمريکا
بايد
براي
تعريف
مشخصات
پابرجاتر
يک نظم
نوين
جهاني
پس از
سقوط
شوروي
دير يا
زود
انجام
بشود.
اسلام
سياسي،
يک
محصول
فرعي
جنگ سرد،
پس از
سقوط
شوروي
بعنوان
يک کمپ
بورژوايي
مدعي
قدرت در
کشورهاي
خاورميانه
و در
محيطهاي
"اسلامي"
در خود
جوامع
غربي قد
علم
کرده
است. اين
جريان
در بخشي
از جهان
و در
کشورهاي
فوق
العاده
مهمي
نظير
ايران و
پاکستان،
يا رسما
در قدرت
است و يا
اهرم
هاي
سياسي
زيادي
دارد.
انتخاب
افغانستان
بخاطر
حضور بن
لادن
نيست،
بر عکس
انتخاب
بن لادن
بخاطر
حضورش
در
افغانستان
است. کم
نيستند
از
امثال
بن لادن،
از سران
تروريسم
اسلامي
که علني
و مخفي
در
ايران،
انگلستان،
فرانسه،
مصر،
پاکستان،
لبنان و
فلسطين،
چچني و
بوسني
زندگي
ميکنند."
"از نظر غرب
اين
اسلام
سياسي
ديگر
جريان
دست
نشانده
و
عروسکي
اي نيست
که قرار
بود در
محاصره
شوروي
نقش
داشته
باشد،
جلوي
قدرت چپ
در
انقلاب
ضد
سلطنتي
ايران
را
بگيرد و
براي
عرفات و
ناسيونالسيم
عرب
مزاحمت
درست
کند.
اکنون
اين
پديده
داعيه
هاي
بيشتري
دارد. از
زير
سايه
غرب
بيرون
آمده
است. و در
١١
سپتامبر،
از نظر
آمريکا،
اسلام
سياسي
يک گام
زيادي
برداشت.
حمله
تروريستي
در اين
ابعاد
در قلب
آمريکا،
کليد
اين
زورآزمايي
اجتناب
ناپذير
را زد.
اين
رويدادها
در اساس
دقايق و
مراحلي
از يک
جنگ
قدرت
ميان
آمريکا
و غرب با
اسلام
سياسي
است. از
نظر
آمريکا
اين
نبردي
است با
دولتهاي
اسلامي،
احزاب
اسلامي
و کل
جنبش
اسلام
سياسي.
طالبان،
ضعيف
ترين و
ضربه
پذيرترين
و پوک
ترين
نماد
قدرت
اسلام
سياسي
در
خاورميانه
و لاجرم
از نظر
آمريکا
مناسب
ترين
نقطه
ورود به
اين جنگ
قدرت
همه
جانبه
است."
منصور
حکمت
دنيا پس
از ۱۱
سپتامبر
– تاکيد
از من
است
جايگاه
جمهوري
اسلامي
جمهوري
اسلامي
مرکز
قدرت و
سمبل
اسلام
سياسي
در
منطقه و
جهان
است.
جمهوري
اسلامي
ميداند
که در
مقابل
روندي
که
آمريکا
در
منطقه
شروع
کرده
است، يا
بايد
دست و
پاي خود
را جمع
کند و از
حمايت
از
جريانات
اسلامي
بپرهيزد،
يا بايد
تماماً
وارد
تنش با
آمريکا
شود. با
کوتاه
آمدن و
عدم
حمايت
از
جريانات
اسلامي
و کنار
گذاشتن
ادعاي
منطقه
نفوذ و
سهيم
شدن و
برسميت
شناختن
موقعيتش
در
منطقه و
جايگاهش
در
دنياي
امروز،
جمهوري
اسلامي
فلسفه
وجودي
خود را
زير
سوال
ميبرد.
جمهوري
اسلامي
برآمده
از يک
جنبش
سياه
اسلامي
است و
نميتواند
به
منافع
جنبشش
پشت کند.
اگر
چنين
کند آن
وقت
ديگر
جمهوري
اسلامي
نيست.
بنا بر
اين
جمهوري
اسلامي
هم با
کمک
جريانات
اسلامي
و تقويت
تروريسم
اسلامي
و هم با
تلاش
براي
دسترسي
به سلاح
اتمي
فکر
ميکند
که
امکان
دوام و
بقاي
خود را
تضمين
ميکند. و
از اين
کانال
به
اهداف
منطقه
اي خود
نيز دست
پيدا
ميکند.
آمريکا هم
ميداند
که
جمهوري
اسلامي
مسلح به
سلاحهاي
هسته اي
را راحت
نميتوان
مهار
کرد. يکي
از پايه
هاي
حمله "پيشگيرانه"
آمريکا
اين است
که به
رقيب
منطقه
اي خود
اين
امکان
را ندهد.
مرکز
جنگ
قدرت
تروريسم
اسلامي
و
ميليتاريسم
آمريکا
قرار
است اين
بار در
ايران و
بر محور
دستيابي
جمهوري
اسلامي
به
سلاحهاي
هسته اي
تعيين
تکليف
بشود.
پيروزي
آمريکا
نه تنها
برتري
موقعيت
منطقه
اي بلکه
جايگاه
و
موقعيت
جهاني و
منطقه
نفوذ و
هژموني
او را در
دنيا
تعريف
ميکند.
جمهوري
اسلامي
هم کل
موجوديت
خود را
در خطر
ميبيند.
اين
فاکتورها
امکان
سازش را
از هر دو
طرف کم
ميکند. و
به همين
اعتبار
بحراني
تر شدن و
احتمال
تحريم
اقتصادي
و جنگ را
بيشتر
ميکند.
اين
رقابت
با حمله
به
افغانستان
وارد
مرحله
جنگي
شده و
آمريکا
براي
کسب
موقعيت
برتر به
اين
تشنجات
ادامه
خواهد
داد.
جمهوري
اسلامي
و اسلام
سياسي
اينرا
خوب
ميدانند
که بدون
يک
جمهوري
اسلامي
تثبيت
شده
موقعيت
متزلزل
کنوني
ديگر
قابل
دوام
نيست.
آمريکا
ميخواهد
خاور
ميانه
جديد را
بر اساس
استراتژي
سرکردگي
آمريکا
و
حکومتهاي
مطيع
خود
سازمان
دهد.
اسلام
سياسي و
جمهوري
اسلامي
هم به
دنبال
تثبيت
موقعيت
خود و
گسترش
منطقه
نفوذ و
جايگاه
خود در
منطقه
هستند.
اين
تضاد
منافع
يک جنگ
قدرت را
دامن
زده است
که
ابعاد
خود جنگ
|